نوروز
|
||
خانه ام ابریست
یکسره روی زمین ابریست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچید.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که ترا آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفتهست
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
میبرم در ساحت دریا نظاره
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره، زن که دائم می نوازد نی، در این دنیا ابراندود
راه خود را دارد اندرپیش
نیما یوشیج
در اتوبان شهید همت بین اشرفی اصفهانی و سردار جنگل در ضلع شمالی اتوبان فضای سبز قشنگی توسط شهرداری منطقه 5 تهران احداث شده بود که قدمت بالای 15 سال دارد این فضای سبز قشنگ مزین به صدها درخت کاج است که این درختان همیشه سبز با سن و سال حدود 15 سال در طی این سالیان همانند یک کمربند سبز و دیوار سبز صوتی برای اهالی محل و ساکنان قسمت شمالی اتوبان همت بوده و تاثیر بسزائی در کاهش آلودگی صوتی و گازهای آلاینده داشته است.
هم اکنون حدود دو هفته ائی است که شهرداری منطقه 5 تحت عنوان اصلاح هندسی خیابان عدل جنوبی و اتوبان همت با لودر اقدام به تخریب فضای سبز و قطع صدها درخت کاج در ضلع شمالی اتوبان و در پائین خیابان فرزانه شرقی تا سردار جنگل نمودند.
با انتقال کلانتری باغ فیض به خیابان فرزانه شرقی در انتهای خیابان عدل جنوبی در دو سال قبل بسیاری از درختان کاج سمت اشرفی قطع شده بود و با واگذاری قسمتی از همین فضای سبز واقع در قسمت شرقی بلوار عدل به هیئت رزمندگان اسلام بای احداث مجتمع فرهنگی-ورزشی تعداد زیادی از این درختان کاج قطع شده بود و حالا با این اصلاح هندسی قسمت اعظم فضای سبز باقیمانده تخریب و درحتان نازنین کاج قطع شدند.آیا کسی جوابگو هست ،آیا کسی تاکنون قطع اینهمه درختان کاج را ندیده است.شهرداری منطقه 5 چند سال پیش با واگذاری قسمتی از همین زمین درختان کاج واقع در قسمت شرق خیابان سردار جنگل یعنی خروجی همت به سردار که الان تبدیل به یک مجتمع مسکونی در شرف بهره برداری میباشد باعث قطع حدود یکصد درخت کاج شده بود و این موضوع در همان زمان از چشم همه بدور ماند و باعث هیچ اعتراضی نشد.
امید است این یادداشت تاثیری اندک در بیداری اذهان و جلوگیری از قطع درختان مظلوم کاج و تخریب محیط زیست داشته باشد.
همه هستى من آیه تاریکى است
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاى ابدى خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم، آه
من در آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
□ □
زندگى شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنى با زنبیلى از آن مى گذرد
زندگى شاید
ریسمانى است که مردى با آن خود را از شاخه مى آویزد
زندگى شاید طفلى است که از مدرسه بر مى گردد
زندگى شاید افروختن سیگارى باشد، در فاصله رخوتناک دو همآغوشى
یا عبور گیج رهگذرى باشد
که کلاه از سر بر مى دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندى بى معنى مى گوید « صبح بخیر»
زندگى شاید آن لحظه مسدودى است
که نگاه من، در نى نى چشمان توخود را ویران مى سازد
و در این حسى است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقى که به اندازه یک تنهایى است
دل من
که به اندازه یک عشق است
به بهانه هاى ساده خوشبختى خود مى نگرد
به زوال زیباى گل ها در گلدان
به نهالى که تو در باغچه خانهمان کاشتهاى
و به آواز قنارىها
که به اندازه یک پنجره مى خواند
آه...
سهم این است
سهم این است
سهم من،
آسمانى است که آویختن پرده اى آن را از من مى گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو ک است
و به چیزى در پوسیدگى و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودى در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایى جان دادن که به من مى گوید:
« دست هایت را
دوست مى دارم»
دستهایم را در باغچه مى کارم
سبز خواهم شد، مى دانم، مى دانم، مى دانم
و پرستوها در گودى انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشوارى به دو گوشم مى آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب مى چسبانم
کوچه اى هست که در آن جا
پسرانى که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهاى درهم و گرد ن هاى باریک و پاهاى لاغر
به تبسم هاى معصوم دخترکى مى اندیشند که یک شب او را
باد با خود برد
کوچه اى هست که قلب من آن را
از محله هاى کودکى ام دزدیده است
سفر حجمى در خط زمان
و به حجمى خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمى از تصویرى آگاه
که ز مهمانى یک آینه بر مى گردد
و بدینسان است
که کسى مى میرد
و کسى مى ماند
□ □
هیچ صیادى در جوى حقیرى که به گودالى مى ریزد، مرواریدى
صید نخواهد کرد
من
پرى کوچک غمگینى را
مى شناسم که در اقیانوسى مسکن دارد
و دلاش را در یک نى لبک چوبین
مى نوازد آرام، آرام
پرى کوچک غمگینى
که شب از یک بوسه مى میرد
و سحرگاه ا زیک بوسه به دنیا خواهد آمد.
پل راهآهن فورث در ادینبورگ مرکز اسکاتلند از جمله شناختهشدهترین سازههای فلزی جهان است. این پل در سال ۱۸۹۰ میلادی برای عبور راهآهن از روی خور فورث در شرق اسکاتلند ساخته شد. درازای پل نزدیکبه ۲٫۵ کیلومتر است و امروزه بهطور میانگین حدود ۲۰۰ قطار در روز از روی آن عبور میکنند.
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟
غیبت نکرده ای که شوَم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشم به صد مجاهده آیینه ساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینـﮥ چشم من ببین
تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله گاه مؤمن و ترسا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را
زیبا شود به کارگِه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را
رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را
فروغی بسطامی
یادآوری اشعار زیبا و دلنشین استاد مرحوم فریدون مشیری
رحمه اله علیه ما را به گذشته دور میبرد و خاطرات آن سالهای قدیم را زنده میکند .
یاد شعر عجب صبری خدا دارد و یا شعر معروف کهنه قالی میخریم بخیر.با مرور این اشعار
ناخودآگاه اشک در چشم آدم حلقه میزنه و عید امسال هم که دیگه معلومه یاد عارف
و شعر معروفش بخیر . یاد آرشهای جوان و سروهای تنومند این دیار درد آشنا و یاد دل
مادران غمین و غصه دارشان و یاد آنانی که پشت دیوار و میله های بلند هستند و امسال ما
با اینا زمستون رو سر کردیم و به نوروز میرسیم .یاد فرهاد بخیر با اون ترانه معروفش.
هرچند که عرض ادب در مقابل ادیبان گرامی بی ادبی است
اما شعر معروف استاد مشیری را برای زمزمه و برای عید اول همه گلهای زیبای وطن
که با اشکهایم تقدیم شان میکنم در اینجا میگذارم تا شاید مقبول دوستان بلند نظرمان
افتد و مرهمی بر دل مادران سوگوار جوانان رشید وطن باشد.
من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
زمین و آسمانم نور باران است
کبوترهای رنگین بال خواهش ها
بهشت پُر گل اندیشه ام را زیر پَر دارند
صفای معبد هستی تماشایی است
ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد
جهان در خواب
تنها من در این معبد٬ در این محراب:
دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند
که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم
از آنجا با کمند کهکشان٬ تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه٬ درد خویش را فریاد می کردم
که کاخ صد ستون کبریا لرزد
مگر یک شب ازین شب های بی فرجام
ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمان ها خواب در چشم خدا لرزد
دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
از این بیچاره مردم یاد می فرمود
دلم می خواست زنجیری گران٬ از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می کردند
چه شیرین است وقتی بی گناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد
چه شیرین است اما من٬
دلم می خواست اهل زور و زر٬ ناگاه
ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را بر نمی چیدند
دلم می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود
دلم می خواست مردم٬ در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مرادِ خویش را در نامرادیهای یکدیگر نمی جستند
ازین خون ریختن ها٬ فتنه ها٬ پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام٬ کمتر چنگ و دندان تیز می کردند
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی٬ در آسمان دهر تابنده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
دلم می خواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند
خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد
نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد
همین ده روز هستی را امان می داد
دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد
دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند
بهاری جاودان آغوش وا می کرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد
بهشت عشق می خندید
به روی آسمان آبی آرام
پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند
به روی بام ها٬ ناقوس آزادی صدا می کرد...
مگو این آرزو خام است
مگو روح بشر٬ همواره سرگردان و ناکام است
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد
وگر این آسمان در هم نمی ریزد
بیا تا ما " فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم"
به شادی " گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم"

بیش از دریاچه زیبای اُوان و قلعه الموت، این کوه های زیبای سرسبز مسیر قزوین به الموت بود که منو شیفته خودش کرد. انگاری که خدا قلموشو برداشته و با حوصله این کوه ها رو در طیف های مختلف سبز رنگ امیزی کرده.ترکیب رنگهای سبز و قهوه ای که در بعضی جاها با گلهای رنگارنگ زرد و بنفش و صورتی و سفید مخلوط شده بود حالتی رویایی و عاشقانه به مسیر داده بود.
وقتی از طرف تهران به قزوین حرکت کردیم تا زمانی که به طرف جاده الموت پیچیدیم منتظر چنین جاده زیبایی نبودم. مسیر بسیار پرپیچ و خم بود (چندین برابر جاده چالوس) ، اما در عوض فرصت موندن و مشاهده بیشتری رو توی این مناظر زیبا می داد. ساعت 11 به کنار دریاچه رسیدیم. هر چند بعد از اون کوههای زیبا دریاچه با اون هوای گرم و شرجیش خیلی به من نچسبید و دوست داشتم هر چه زودتر به همون مسیر برگردم. حتی عکسهایی که من قبل از رفتن به اوان از دریاچه دیده بودم به مراتب از خود دریاچه زیباتر بود.

ساعت 14:30 به طرف الموت راه افتادیم که بعد از 45 دقیقه به پایین قلعه رسیدیم. از پایین تا خود قلعه حدود نیم ساعت راه بود که زیاد هم مسیر سختی نبود، قسمتی از راه رو هم به صورت پله های سنگی درست کرده بودند. فقط در بعضی قسمتها به خاطر شیب تند نفست می گرفت. یک سری پله های چوبی هم داشت که شیبش خیلی زیاد بود و چون ساخته دست مهندسین امروزی بود می ترسیدیم با اطمینان روشون راه بریم چون زیر بعضی قسمتها دره بود و چون خودمون هم دانشگاه رفتیم می دونیم امروزه چطور مدرک می گیرند:دی
اما قلعه
از قلعه خیلی باقی نمانده بود. یعنی برای منی که قلعه رودخان رو رفتم اینطور به نظرم رسید. در بعضی از قسمتها اثاری از سه زمان اسماعیلیه، صفویه و قاجار دیده می شد که روی هم قرار داشت و طبق صحبتهای راهنما (فکر کنم آقای حمزه کاظمی بود) به خاطر این بود که این قلعه چندین بار تخریب شده و دوباره بازسازی شده و الان توسط کارشناسان ما داره خاکبرداری می شه و این اثار رو پیدا می کنند. اگه قلعه رو بدون اقای کاظمی که پیرمرد باحالی بود می دیدم انقدر مزه نمی داد. به قدری با عشق راجع به جاهای مختلف و تاریخ قلعه توضیح می داد که به شک می افتادی که خودش در اون زمانها حضور داشته یا نه. وقتی یکی از پسرهای شیطون گروه درمورد تاک قدیمی که به اعتقاد عوام خود حسن صباح اونو کاشته شوخی کرد و گفت برای تامین شراب کاشته شده طوری برافروخته شد و از حسن صباح دفاع کرد که انگاری زنده است و از همه زندگیش خبر داره و مدعی شد که حسن صباح یکی از پسرهاش رو به خاطر اینکه مشروب خورده بود اعدام کرده. اما یکی از بهترین قسمتها شب بود که توی باغی زیر درختان گیلاس روی تخت شب رو به صبح گذروندیم. خدا هم باهامون شوخیش گرفته بود و هر چند دقیقه هوا ابری می شد و قطرات بارونی و دوباره باد و هوای صاف پر از ستاره. این بازی تا صبح طول کشید ولی حسابی کیف کردیم. فکر کنم به جای ارزوم که خواب کنار دریاچه بود خدا برام دریاچه رو تا الموت اورد و تو اب غرقمون کرد. 